تبليغاتX
عاشقی جرم قشنگی است به انکار مکوش


سلام

همه رفتن ما موندیم تا پراتیک پاس کنیم.

الان هم با بچه ها تو سایت نشستیم تا نمرهامونو بگیریم البته به غیر از فیزیولوژی.........................................................................

خداحافظ

2 نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 12:25 توسط فرزانه |

مرا درياب

مرا درياب
تو اي تنهاترين شاهد
تو اي تنها در اين دنيا و هر دنيا

بجز تو آشنايي من نمي‌يابم
بجز تو تكيه‌گاه و همزباني من نمي‌خواهم
مرا درياب

تو ميداني كه من آرام و دلپاكم
و ميداني كه قلبم جز به عشق تو
و نام تو
و ياد تو
نخواهد زد

و مي‌داني كه من ناخوانده مهماني در اين ظلمت‌سرا هستم
مرا درياب

2 نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 11:52 توسط فرزانه |

مادر سر چشمه گیتی...

غنچه ای در سبزه زار زیبای طبیعت شکفت و کلمه ی مادر ، در پهنه گلبرگان سرخ آن او که همچون خون مادر است ، بیرون جهید و خود را در آسمان بیکران آبی  سوار بر بال پرنده محبت دید.
آری! به راستی مادر کیست که گیسوانش هم چون گیسوان فرشته طلایی است؟ مادر کیست که زمزمه محبتش لالایی اوست؟
مادر آنست که گهواره چوبین فرزندش را از لابلای صخره ها و از میان آبشارها و صدها گل زیبای یاسمن بیرون می کشد و با دستان مهرآمیزش آن را تکان می دهد...
مادر آنست که اشکش همچون شبنم بر قلب گلبرگ ، گل عشق است، صدایش هم چون مرغ غزل خوان در طبیعت است و بوسه اش همچون نور خورشید بر سبزه زار است و استواریش همچون کوهی بر دل خاک...روزت را ارج می نهم و بوسه میزنم بر جای پایت.

2 نوشته شده در سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 12:29 توسط فرزانه |

به چه می خندی تو؟

به مفهوم غم انگیز جدایی؟

به چه چیز؟

به شکست دل من یا به پیروزی خویش؟

به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟

یا به افسردگی چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟

به دل ساده من که دگر تا ابد نیز به فکر خود نیست؟

خنده دار است بخند..............

2 نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 12:44 توسط فرزانه |

گریه ابرها

و چه زیباست صدای هق هق ابرها
گریه امانش را بریده
اشک ابرها اشک شوق است و دوری
 تا هم پیمان پدر آسمانیمان گردند
آخر ابرها نیز دل دارند
آنها نیز مجنونند
عشق را می شناسند
دل ابر کوچکی که بالای کلبه ام آشیانه کرده می تپد
گاه غر می زند ....
بی تابی میکند... می بارد ..... نه می گرید
 تمام وجودش را پیشکش عشق خالقش نموده است
خوش به حال ابر !!!
عشقش حقیقیست
او خداوند را می شناسد
چشمانش را بسته و دلش را بینا نموده
خوش به حال ابر
حتی از وجودش گذشته است
 هر لحظه ای که می گذرد از شوق عشق آب می شود
قطره می شود..
بارانی از شوق می شود ...
و روزگاری نیز دریایی خروشان ....
 دریاها را در می نوردد
جزیی از کل می گردد
و باز دریایی مجنون و دیوانه
از شوق معشوق پریشان و آشفته ....
وای خدای من
عطش ابر کوچک پایانی ندارد
حال دریایی بزرگ و پر تلاطم گشته
دریایی از معرفت .....
ابرکم ... نه دریای خروشانم ... تاب و توان ندارد!!
 خود را بر صخره ها می کوبد
و گاه ازشدت شوق پرواز می نماید... اوج می گیرد
 بخار می شود و دوباره ابری کوچک.....
 ابری که سختی های زیادی را پشت سر گذاشته
 تجربه های تلخ ... شیرین .و گاه دردی که از فراق می کشد
درد وصال را چگونه التیام بخشد ...
بیچاره ابرکم .... دلم برای دلش میسوزد ....
 الها دلش را التیامی بخش ... ابرک دلم را تو آرام فرما ...
2 نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:24 توسط فرزانه |

آسان بينديش راحت زندگي كن

اين داستان يعني تغيير چشم انداز براي رسيدن به اهداف .

ميگويند در كشور ژاپن مرد ميليونري زندگي ميكرد كه از درد چشم خواب بچشم نداشت و براي مداواي چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزريق كرده بود اما نتيجه چنداني نگرفته بود. وي پس از مشاوره فراوان با پزشكان و متخصصان زياد درمان درد خود را مراجعه به يك راهب مقدس و شناخته شده ميبيند. وي به راهب مراجعه ميكند و راهب نيز پس از معاينه وي به او پيشنهاد كه مدتي به هيچ رنگي بجز رنگ سبز نگاه نكند.وي پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمين خود دستور ميدهد با خريد بشكه هاي رنگ سبز تمام  خانه را با سبز رنگ آميزي كند . همينطور تمام اسباب و اثاثيه خانه را با همين رنگ عوض ميكند. پس از مدتي رنگ ماشين ، ست لباس اعضاي خانواده و مستخدمين و هر آنچه به چشم مي آيد را به رنگ سبز و تركيبات آن تغيير ميدهد و البته چشم دردش هم تسكين مي يابد. بعد از مدتي مرد ميليونر براي تشكر از راهب وي را به منزلش دعوت مي نمايد. راهب نيز كه با لباس نارنجي رنگ به منزل او وارد ميشود متوجه ميشود كه بايد لباسش را عوض كرده و خرقه اي به رنگ سبز به تن كند. او نيز چنين كرده و وقتي به محضر بيمارش ميرسد از او مي پرسد آيا چشم دردش تسكين يافته ؟ مرد ثروتمند نيز تشكر كرده و ميگويد :" بله . اما اين گرانترين مداوايي بود كه تاكنون داشته." مرد راهب با تعجب به بيمارش ميگويد بالعكس اين ارزانترين نسخه اي بوده كه تاكنون تجويز كرده ام. براي مداواي چشم دردتان،  تنها كافي بود عينكي با شيشه سبز خريداري كنيد و هيچ نيازي به اين همه مخارج نبود.براي اين كار نميتواني تمام دنيا را تغيير دهي ، بلكه با تغيير چشم اندازت ميتواني دنيا را به كام خود درآوري. تغيير دنيا كار احمقانه اي است اما تغيير چشم اندازمان ارزانترين و موثرترين روش ميباشد.

 آسان بينديش راحت زندگي كن
2 نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:56 توسط فرزانه |



  دلم خط خطی شده

بس که اشتباه نوشتم و خط زدم و باز نوشتم

من همیشه از با تو بودن نوشتم

تو همیشه زیر غلط هایم

زیر تمام "بمان" ها خط قرمز کشیدی

و من هر شب هزار بار جریمه نوشتم "نمان"

حالا بعد از تمام شدن دفتر دلم تو چقدر خوشحالی که من یاد گرفته ام درست بنویسم.

شدم درست شبیه سه نقطه ای که در متن هیچ وقت خوانده نمی شود

تو هیچ وقت من را نمیبینی و من در بی اعتنایی تو غرق می شوم...

2 نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 13:49 توسط فرزانه |

2 نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 13:51 توسط فرزانه |

چشم

گفته بودی که چرا محو تماشای منی

آنچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی

مژه بر هم نزنم تا که زدستم نرود

ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی

2 نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 13:39 توسط فرزانه |

جرم من

2 نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 9:42 توسط فرزانه |

پنج وارونه


پنج وارونه چه معنا دارد ؟!
خواهر کوچکم از من پرسيد
من به او خنديدم
کمي آزرده و حيرت زده گفت
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بي گمان مي فهمي
- پنج وارونه چه معنا دارد
2 نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 8:40 توسط فرزانه |

نکاتی در مورد عشق

۱- از اينکه بخواهيد اخلاق معشوقتان را تغيير بدهيد دست برداريد، شما فقط مي‌توانيد خودتان را عوض کنيد ...!

 2- عشق حقيقي = يک عشق + يک عمر زندگي ...

 3- از هرگونه رقابت با معشوق‌تان جداً بپرهيزيد.

 4- با يکديگر مشورت کنيد

. 5- موهايش را کوتاه کنيد.

 6- کفش‌هايش را واکس زده و براق کنيد

. 7- فهرستي متشکل از ده دليل که شما او را از هر شخص ديگري در دنيا بيشتر دوست داريد تهيه نماييد.

 8- قبل از اينکه خيلي خسته بشويد به بستر برويد و پيش از خوابيدن کمي با هم حرف بزنيد.

 9- هرگز به خاطر اينکه شخصيت معشوقتان را بالا ببريد شخصيت خودتان را پايين نياوريد.

 10- نشان بدهيد که به حرف‌هايش اهميت مي‌دهيد.

11- هر چه از شما خواست در اختيارش بگذاريد.

 12- هرگز معشوقتان را در رابطه با خواسته‌ها و نيازهاي تان تهديد نکنيد.

 13- با خود بيانديشيد که اگر تنها يک سال از عمرتان باقي مانده بود، چه تغييراتي در روابط‌تان ايجاد مي‌کرديد؟! پس شروع به ايجاد آن تغييرات بکنيد.

14- هميشه خودتان باشيد ...! در غير اينصورت مشکلات لاينحل بسياري از معشوقتان پيدا خواهيد کرد.

 15- نسبت به تمام افراد و چيزهايي که معشوقتان، تعلق‌ خاطر دارد مؤدب و با نزاکت باشيد. چون نظر آنها نسبت به شما مي‌تواند تفاوت زيادي در نحوه و طرز تفکر او نسبت به شما ايجاد کند.

16- درباره نوع ارتباط‌تان حداقل هفته‌اي يک‌بار با هم صحبت کنيد تا مطمئن شويد همه چيز به آرامي و خوشي مي‌گذرد. خيلي سريع جلوي مشکلاتتان را بگيريد تا بيش از حد رشد نکنند و دست و پاي شما را نگيرند.

 17- هميشه اجازه بدهيد آخرين کلام را او بگويد.

 18- اجزاء کامل روابط عاشقانه: - صميميت - شوخ طبعي - لياقت و احترام - صداقت - تفاهم و درک متقابل - خلوص نيت - وفاداري - تحسين - علائق دوطرفه - عطوفت و مهرباني - احترام و اعتماد - غم‌خواري - دوستي - رفاقت - تعهد - عشق - ملاحظه و تأمل - سازگاري - حساس بودن - ادب و نزاکت - خنده‌رويي - اعتماد - سخاوت - ايمان به يکديگر

19- فهرستي از صفات خوب و برجسته‌اش تهيه کرده به او بدهيد.

 20- براي سلامتي هم صدقه بدهيد.

2 نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 10:38 توسط فرزانه |

یک شبي مجنون نمازش را شکست
 بي وضو در کوچه ليلا نشست
 
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
 
سجده اي زد بر لب درگاه او
 پر زليلا شد دل پر آه او
 
 گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
 بر صليب عشق دارم کرده اي
 
 جام ليلا را به دستم داده اي
 وندر اين بازي شکستم داده اي
 
 نشتر عشقش به جانم مي زني
 دردم از ليلاست آنم مي زني
 
 خسته ام زين عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
 
 مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو ... من نيستم
 
 گفت: اي ديوانه ليلايت منم
 در رگ پيدا و پنهانت منم
 
 سال ها با جور ليلا ساختي
 من کنارت بودم و نشناختي
 
 عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يک جا باختم
 
کردمت آوارهء صحرا نشد
 گفتم عاقل مي شوي اما نشد
 
 سوختم در حسرت يک يا ربت
 غير ليلا برنيامد از لبت
 
روز و شب او را صدا کردي ولي
 ديدم امشب با مني گفتم بلي
 
 مطمئن بودم به من سرميزني
در حريم خانه ام در ميزني
 
 حال اين ليلا که خوارت کرده بود
 درس عشقش بيقرارت کرده بود
 
 مرد راهش باش تا شاهت کنم
 صد چو ليلا کشته در راهت کن
2 نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 1:10 توسط فرزانه |

2 نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 1:7 توسط فرزانه |

حرف یه دوسته

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد


نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد


خطی ننویسم که آزار دهد کسی را


یادم باشد که روز و روزگار خوش است


وتنها دل ما، دل نیست


یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر، و جواب


دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم


یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم


و برای سیاهی ها نور بپاشم


یادم باشد از چشمه، درسِِ خروش بگیرم


و از آسمان درسِ پـاک زیستن


یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ...


یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند


یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ... نه برای تکرار


اشتباهات گذشتگان


یادم باشد زندگی را دوست دارم


یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی


قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم


یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازش

 
عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد


یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم


یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود


یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم


یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم


یادم باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت


یادم باشد، پاکی کودکیم را از دست ندهم


یادم باشد زمان، بهترین استاد است


یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با مشت برفرقم نکوبم

 
یادم باشد با کسی آنقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود


یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود


یادم باشد قلب کسی را نشکنم


یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد


یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم


یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد


یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست


یادم باشد که آدمها همه ارزشمند اند و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند


یادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات



بیایید همگی یادمان باشد و به هم یادآوری کنیم

         

2 نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 1:5 توسط فرزانه |

موضوع انشا: توافت هاي ايران وخارج

      پدرم همیشه می‌گوید " این خارجی‌ها که الکی خارجی نشده‌اند، خیلی کارشان درست بوده که
توی خارج راهشان داده‌اند" البته من هم می‌خواهم درسم را بخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم
را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایران با خارج خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی
چیزها راجب به خارج می‌دانم.تازه دایی دختر عمه‌ی پسر همسایه‌مان در آمریکا زندگی می‌کند.
برای همین هم پسر همسایه‌مان آمریکا را مثل کف دستش می‌شناسد.او می‌گوید
 "در خارج آدم‌های قوی کشور را اداره می‌کنند"مثلن همین "آرنولد" که رعیس کالیفرنیا شده است.
ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد با یک خانم...
البته آن قسمت‌های بی‌تربیتی فیلم را ندیدیم اما دیدیم که چقدر زورش زیاد است، بازو دارد این هوا.
 اما در ایران هر آدم لاغر مردنی را میگذارند مدیر بشود.
خارجی‌ها خیلی پر زور هستند و همه‌شان بادی میل دینگ کار می‌کنند. همین برج‌هایی که
دارند نشان می‌دهد که کارگرهایشان چقدر قوی هستند و آجر را تا کجا پرت کرده‌اند.
ما اصلن ماهواره نداریم. اگر هم داشته باشیم؛فقط برنامه‌های علمی آن را نگاه می‌کنیم.
تازه من کانال‌های ناجورش را قلف کرده‌ام تا والدینم خدای نکرده از راه به در نشوند. این آمریکایی‌ها بر خلاف ما آدم‌های خیلی مهربانی هستند و دائم همدیگر را بقل می‌کنند و بوس می‌کنند.. اما در فیلم‌های ایرانی حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم می‌نشینند که به فکر بنده همین کارها باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود.
در اینجا اصلن استعداد ما کفش نمی‌شود و نخبه‌های علمی کشور مجبور می‌شوند فرار
مغزها کنند. اما در خارج کفش می‌شوند. مثلاً این "بیل گیتس" با اینکه اسم کوچکش نشان
می‌دهد که از یک خانواده‌ی کارگری بوده اما تا می‌فهمند که نخبه است به او خیلی بودجه
می‌دهند و او هم برق را اختراع می‌کند.
پسر همسایه‌مان می‌گوید اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شاید ما الان مجبور
بودیم شب‌ها توی تاریکی تلویزیون تماشا کنیم.
من شنیده‌ام در خارج دموکراسی است. ولی ما نداریم. اگر اینجا هم دموکراسی می‌شد چقدر
خوب می‌شد. آنوقت "محمدرضا گلذار" رعیس جمهور می‌شد و "مهناز افشار " هم معاون اولش می‌شد.
شاید "آمیتا پاچان" و "شاهرخ خان" را هم دعوت می‌کردیم تا وزیر بشوند. خیلی خوب می‌‌شد.
ولی سد افصوث و دریق که نمی‌شود.
از نظر فرهنگی ما ایرانی‌ها خیلی بی‌جمبه هستیم. ما خیلی تمبل و تن‌پرور هستیم و حتی
هفته‌ای یک روز را هم کلاً تعطیل کرده‌ایم.
شاید شما ندانید اما من خودم دیشب از پسر همسایه‌مان شنیدم که در خارج جمعه‌ها تعطیل
نیست. وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرف‌های پسر همسایه‌مان از بی بی سی هم مهمتر است.
ما ایرانی‌ها ضاتن آی کیون پایینی داریم.
مثلن پدرم همیشه به من می‌گوید "تو به خر گفته‌ای زکی".
ولی خارجی‌ها تیز هوشان هستند. پسر همسایه‌مان می‌گفت در آمریکا همه بلدند
انگلیسی صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند. ولی اینجا متعسفانه مردم کلی
کلاس زبان می‌روند و آخرش هم بلد نیستند یک جمله‌ی ساده مثل I lav u بنویسند. واقعن جای
تعسف دارد.

2 نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 0:58 توسط فرزانه |

حوا

آدم "حوا" را به هوای بهشت رها کرد. حالا در بهشت در به در به دنبال سیب می گردد، تا به زمین تبعیدش کنند، شاید حوایش را بیابد...

می گویند
مرا آفریدند
از استخوان دنده چپ مردی    
به نام آدم
حوایم نامیدند
یعنی زندگی
تا در کنار آدم
یعنی انسان
همراه و هم صدا
باشم

        * * * * * *

می گویند
میوه سیب را من خوردم
شاید هم گندم را
و مرا به نزول انسان از بهشت
محکوم می نمایند بعد از خوردن گندم
و یا شاید سیب
چشمان شان باز گردید
مرا دیدند
مرا در برگ ها پیچیدند
مرا پیچیدند در برگ ها
تا شاید
راه نجاتی را از معصیتم
پیدا کنند

        * * * * * *

نسل انسان زاده منست
من
حوا
فریب خوردۀ شیطان
و می گویند
که درد و زجر انسان هم
زاده منست
زاده حوا
که آنان را از عرش به خاکی دهر فرو افکند

        * * * * * *

شاید گناه من باشد
شاید هم از فرشته ای از نسل آتش
که صداقت و سادگی مرا
به بازی گرفت و فریبم داد
مثل همه که فریبم می دهند
اقرار می کنم
دلی پاک
معصومیت از تبار فرشتگان
و باوری ساده تر و صاف تر از اب های شفاف جوشنده یک چشمه دارم

        * * * * * *

با گذشت قرن ها
باز هم آمدم
ابراهیم زادۀ من بود
و اسماعیل پروردۀ من گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش پرورید
گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیح اش نامیدند
و گاه خدیجه،  در رکاب مردی که محمد اش خواندند

        * * * * * *

فاطمه من بودم
زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم
من بودم
زن لوط و زن ابولهب و زن نوح
ملکه سبا
من بودم و
فاطمه زهرا هم من

        * * * * * *

گاه بهشت را زیر پایم نهادند و
گاه ناقص العقل و نیمی از مرد خطابم نمودند
گاه سنگبارانم نمودند و
گاه به نامم سوگند یاد کرده، و در کنار تندیس مقدسم
اشک ریختند
گاه زندانیم کردند و
گاه با آزادی حضورم
جنگیدند و
گاه قربانی غرورم نمودند و
گاه بازیچه خواهشاتم کردند

        * * * * * *

اما حقیقت بودنم را
و نقش عمیق کنده کاری شده هستی ام را بر
برگ برگ روزگار
هرگز!
منکر نخواهند شد

        * * * * * *

من
مادر نسل انسان ام
من
حوایم، زلیخایم، فاطمه ام، خدیجه ام
مریمم
من
درست همانند رنگین کمان
رنگ های دارم روشن و تیره
و حوا مثل توست ای ادم
اختلاطی از خوب و بد
و خلقتی از خلاقی که مرا
درست همزمان با تو افرید

        * * * * * *

پس بیاموز تا سجده کنی
درست همانطور که فرشتگان در بهشت
بر من سجده کردند
بیاموز
که من
نه از پهلوی چپ ات
بلکه
استوار، رسا و همطراز
با تو
زاده شدم
بیاموز که من
مادر این دهرم و تو
مثل دیگران
زاده من!

2 نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 0:41 توسط فرزانه |

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد


نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد


خطی ننویسم که آزار دهد کسی را


یادم باشد که روز و روزگار خوش است


وتنها دل ما، دل نیست


یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر، و جواب


دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم


یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم


و برای سیاهی ها نور بپاشم


یادم باشد از چشمه، درسِِ خروش بگیرم


و از آسمان درسِ پـاک زیستن


یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ...


یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند


یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ... نه برای تکرار


اشتباهات گذشتگان


یادم باشد زندگی را دوست دارم


یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی


قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم


یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازش

 
عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد


یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم


یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود


یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم


یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم


یادم باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت


یادم باشد، پاکی کودکیم را از دست ندهم


یادم باشد زمان، بهترین استاد است


یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با مشت برفرقم نکوبم

 
یادم باشد با کسی آنقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود


یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود


یادم باشد قلب کسی را نشکنم


یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد


یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم


یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد


یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست


یادم باشد که آدمها همه ارزشمند اند و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند


یادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات



بیایید همگی یادمان باشد و به هم یادآوری کنیم

2 نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 0:27 توسط فرزانه |

 

 منو بگیر از این روزای در به در             از این روزا از این شبای بی ثمر
 
منو ببر به خاطرات رفتمون                 روزایی که تو جا گذاشتی پشت سر
 
تو کوچه ها نمیشه بی تو پرسه زد                 خیابونا غریب و غم گرفته اند
 
کجا برم چرا نمی رسم به تو                  کجایی پس چرا نمی رسی به من؟
 
حالا که نیستم اشکاتو کی پاک کنه                  کی عاشقونه می نویسه اسمتو
 
بدون من هزار ساله دیگه هم                          بدون کسی نمیشکنه طلسمتو
 
چقدر حرف مونده و نمی شنوی                       چقدر راه مونده و نمی کشم
 
ببین کجای قصه پس زدی منو                       محاله بی پناه تر از این بشم
 
غریبگی نکن دلم غریبه نیست                   همونه که برات ستاره چیده بود
 
بگو که یادته بگو که یادته                    همون که گفتی از خدا رسیده بود
 
 تو شونتو نمی سپری به هق هقم             نه میگی عاشقی نه میگم عاشقم
 
نه تو دیگه برام اون عشق سابقی                 نه من دیگه برات گل شقایقم
2 نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 0:24 توسط فرزانه |


من چه گويم يک رگم هشيار نيست
شرح آن ياري که او را يار نيست
 شرح اين هجران و اين خون جگر
 اين زمان بگذار تا وقت دگر
2 نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 1:36 توسط فرزانه |


دوست ندارم مثله همه از خدا بخوام که توي زندگي هيچ غمي نباشه . چرا که شاديها در کنار غمهاست که معنا پيدا ميکنه و زيبا ميشه . تنها از خدا مي خوام قدرت درک حضورش رو توي لحظه هاي زندگي به همه ي مخلوقاتش عطا کنه که اون
وقته که هيچ مشکلي توان شکستن ما رو نداره.               
سال نو را با ديد نو به زندگي و فرصتي دوباره براي بهتر زيستن آغاز کنيم.
2 نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 1:19 توسط فرزانه |


بوي باران/  بوي سبزه/  بوي خاک شاخه هاي شسته / باران پاک آسمان آبي و ابر سفيد/ برگهاي سبز بيد/عطر نرگس/
نغمه شوق پرستوهاي شاد/خلوت گرم کبوترهاي مست/
نرم نرمک مي رسد اينک بهار/ خوش به حال روزگار.
 
 
2 نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 1:8 توسط فرزانه |

2 نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 9:6 توسط فرزانه |

قطاری که به مقصد خدا می رفت


قطاری که به مقصد خدا می رفت لختی ذر ایستگاه خدا توقف کرد.
پیامبر رو به جهانیان کرد و گفت :
مقصد ما خداست
کیست که با ما سفر کند؟
کیست که رنج و عشق را تو امان بخواهد ؟
کیست که باور کند دنیا استگاهی است تنها برای گذشتن؟
کیست که ...
.وقطار همچنان به سوی خدا میرفت
قرن ها گذشتهما از بی شمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند.
از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود.
در هر ایستگاه که قطار می ایستاد کسانی سوار و کسانی پیاده می شدند.
قطار می گذشت و سبکتر میشد زیرا سبکی قانون راه خداست.
قطار به ایستگاه بهشت رسید.
پیامبر گفت :اینجا ایستگاه بهشت است مسافران بهشتی می توانند پیاده شوند.
اما اینجا ایستگاه آخر نیست.
مسافرانی که پیاده شدند بهشتی شدند
اما اندکی باز هم ماندند و قطار دوباره به راه افتاد.
و بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت:
درود بر شما راز همین بود. آن که مرا می خواهد در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد.
آن هنگام که قطار به هیستگاه آخر رسید دیگر نه قطاری بود نه مسافری...
این ما و منی جمله ز عقل است و عقال است.......در مجلسرندان نه منی هست ونه مایی
 
 
2 نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 8:48 توسط فرزانه |


با تو مي خواهم به زردي خو کنم     بر کنم از جسم خاکي جامه را
 
مست  گردم  از  سماع  برگ ها      پر کنم  از  اشک  تو  پيمانه  را
 
مي رسي از راه  اي  پاييز  من        با  تو  قلبم  را چه کار  آيد بهار
 
هستي ام رايک خزان مستي بس است    تا بمانم سالها در انتظار
 
نرنجم که با ديگري خو کني          تو با من چه کردي که با او کني
2 نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 1:53 توسط فرزانه |


طراح قالب
بهترینها برای ایرانیانبهترینها برای ایرانیان

پشتيباني
BLOGFA