![]() |
|
نکاتی در مورد عشق ۱- از اينکه بخواهيد اخلاق معشوقتان را تغيير بدهيد دست برداريد، شما فقط ميتوانيد خودتان را عوض کنيد ...!
2- عشق حقيقي = يک عشق + يک عمر زندگي ... 3- از هرگونه رقابت با معشوقتان جداً بپرهيزيد. 4- با يکديگر مشورت کنيد . 5- موهايش را کوتاه کنيد. 6- کفشهايش را واکس زده و براق کنيد . 7- فهرستي متشکل از ده دليل که شما او را از هر شخص ديگري در دنيا بيشتر دوست داريد تهيه نماييد. 8- قبل از اينکه خيلي خسته بشويد به بستر برويد و پيش از خوابيدن کمي با هم حرف بزنيد. 9- هرگز به خاطر اينکه شخصيت معشوقتان را بالا ببريد شخصيت خودتان را پايين نياوريد. 10- نشان بدهيد که به حرفهايش اهميت ميدهيد. 11- هر چه از شما خواست در اختيارش بگذاريد. 12- هرگز معشوقتان را در رابطه با خواستهها و نيازهاي تان تهديد نکنيد. 13- با خود بيانديشيد که اگر تنها يک سال از عمرتان باقي مانده بود، چه تغييراتي در روابطتان ايجاد ميکرديد؟! پس شروع به ايجاد آن تغييرات بکنيد. 14- هميشه خودتان باشيد ...! در غير اينصورت مشکلات لاينحل بسياري از معشوقتان پيدا خواهيد کرد. 15- نسبت به تمام افراد و چيزهايي که معشوقتان، تعلق خاطر دارد مؤدب و با نزاکت باشيد. چون نظر آنها نسبت به شما ميتواند تفاوت زيادي در نحوه و طرز تفکر او نسبت به شما ايجاد کند. 16- درباره نوع ارتباطتان حداقل هفتهاي يکبار با هم صحبت کنيد تا مطمئن شويد همه چيز به آرامي و خوشي ميگذرد. خيلي سريع جلوي مشکلاتتان را بگيريد تا بيش از حد رشد نکنند و دست و پاي شما را نگيرند. 17- هميشه اجازه بدهيد آخرين کلام را او بگويد. 18- اجزاء کامل روابط عاشقانه: - صميميت - شوخ طبعي - لياقت و احترام - صداقت - تفاهم و درک متقابل - خلوص نيت - وفاداري - تحسين - علائق دوطرفه - عطوفت و مهرباني - احترام و اعتماد - غمخواري - دوستي - رفاقت - تعهد - عشق - ملاحظه و تأمل - سازگاري - حساس بودن - ادب و نزاکت - خندهرويي - اعتماد - سخاوت - ايمان به يکديگر 19- فهرستي از صفات خوب و برجستهاش تهيه کرده به او بدهيد. 20- براي سلامتي هم صدقه بدهيد.
2
نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 10:38 توسط فرزانه |
یک شبي مجنون نمازش را شکست
بي وضو در کوچه ليلا نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود سجده اي زد بر لب درگاه او
پر زليلا شد دل پر آه او گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
بر صليب عشق دارم کرده اي جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي نشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني خسته ام زين عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو ... من نيستم گفت: اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پيدا و پنهانت منم سال ها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يک جا باختم کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل مي شوي اما نشد سوختم در حسرت يک يا ربت
غير ليلا برنيامد از لبت روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي مطمئن بودم به من سرميزني
در حريم خانه ام در ميزني حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بيقرارت کرده بود مرد راهش باش تا شاهت کنم صد چو ليلا کشته در راهت کن
2
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 1:10 توسط فرزانه |
![]()
2
نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 1:7 توسط فرزانه |
حرف یه دوسته یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
2
نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 1:5 توسط فرزانه |
موضوع انشا: توافت هاي ايران وخارج پدرم همیشه میگوید " این خارجیها که الکی خارجی نشدهاند، خیلی کارشان درست بوده که
2
نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 0:58 توسط فرزانه |
حوا آدم "حوا" را به هوای بهشت رها کرد. حالا در بهشت در به در به دنبال سیب می گردد، تا به زمین تبعیدش کنند، شاید حوایش را بیابد...
می گویند * * * * * * می گویند * * * * * * نسل انسان زاده منست * * * * * * شاید گناه من باشد * * * * * * با گذشت قرن ها * * * * * * فاطمه من بودم * * * * * * گاه بهشت را زیر پایم نهادند و * * * * * * اما حقیقت بودنم را * * * * * * من * * * * * * پس بیاموز تا سجده کنی
2
نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 0:41 توسط فرزانه |
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
2
نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 0:27 توسط فرزانه |
منو بگیر از این روزای در به در از این روزا از این شبای بی ثمر منو ببر به خاطرات رفتمون روزایی که تو جا گذاشتی پشت سر
تو کوچه ها نمیشه بی تو پرسه زد خیابونا غریب و غم گرفته اند
کجا برم چرا نمی رسم به تو کجایی پس چرا نمی رسی به من؟
حالا که نیستم اشکاتو کی پاک کنه کی عاشقونه می نویسه اسمتو
بدون من هزار ساله دیگه هم بدون کسی نمیشکنه طلسمتو
چقدر حرف مونده و نمی شنوی چقدر راه مونده و نمی کشم
ببین کجای قصه پس زدی منو محاله بی پناه تر از این بشم
غریبگی نکن دلم غریبه نیست همونه که برات ستاره چیده بود
بگو که یادته بگو که یادته همون که گفتی از خدا رسیده بود تو شونتو نمی سپری به هق هقم نه میگی عاشقی نه میگم عاشقم نه تو دیگه برام اون عشق سابقی نه من دیگه برات گل شقایقم
2
نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 0:24 توسط فرزانه |
من چه گويم يک رگم هشيار نيست شرح آن ياري که او را يار نيست شرح اين هجران و اين خون جگر اين زمان بگذار تا وقت دگر
2
نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 1:36 توسط فرزانه |
دوست ندارم مثله همه از خدا بخوام که توي زندگي هيچ غمي نباشه . چرا که شاديها در کنار غمهاست که معنا پيدا ميکنه و زيبا ميشه . تنها از خدا مي خوام قدرت درک حضورش رو توي لحظه هاي زندگي به همه ي مخلوقاتش عطا کنه که اون وقته که هيچ مشکلي توان شکستن ما رو نداره. سال نو را با ديد نو به زندگي و فرصتي دوباره براي بهتر زيستن آغاز کنيم.
2
نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 1:19 توسط فرزانه |
بوي باران/ بوي سبزه/ بوي خاک شاخه هاي شسته / باران پاک آسمان آبي و ابر سفيد/ برگهاي سبز بيد/عطر نرگس/ نغمه شوق پرستوهاي شاد/خلوت گرم کبوترهاي مست/ نرم نرمک مي رسد اينک بهار/ خوش به حال روزگار.
2
نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 1:8 توسط فرزانه |
![]()
2
نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 9:6 توسط فرزانه |
قطاری که به مقصد خدا می رفت قطاری که به مقصد خدا می رفت لختی ذر ایستگاه خدا توقف کرد. پیامبر رو به جهانیان کرد و گفت : مقصد ما خداست کیست که با ما سفر کند؟ کیست که رنج و عشق را تو امان بخواهد ؟ کیست که باور کند دنیا استگاهی است تنها برای گذشتن؟ کیست که ... .وقطار همچنان به سوی خدا میرفت قرن ها گذشتهما از بی شمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند. از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود. در هر ایستگاه که قطار می ایستاد کسانی سوار و کسانی پیاده می شدند. قطار می گذشت و سبکتر میشد زیرا سبکی قانون راه خداست. قطار به ایستگاه بهشت رسید. پیامبر گفت :اینجا ایستگاه بهشت است مسافران بهشتی می توانند پیاده شوند. اما اینجا ایستگاه آخر نیست. مسافرانی که پیاده شدند بهشتی شدند اما اندکی باز هم ماندند و قطار دوباره به راه افتاد. و بهشت جا ماند. آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت: درود بر شما راز همین بود. آن که مرا می خواهد در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد. آن هنگام که قطار به هیستگاه آخر رسید دیگر نه قطاری بود نه مسافری... این ما و منی جمله ز عقل است و عقال است.......در مجلسرندان نه منی هست ونه مایی
2
نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 8:48 توسط فرزانه |
با تو مي خواهم به زردي خو کنم بر کنم از جسم خاکي جامه را مست گردم از سماع برگ ها پر کنم از اشک تو پيمانه را
مي رسي از راه اي پاييز من با تو قلبم را چه کار آيد بهار
هستي ام رايک خزان مستي بس است تا بمانم سالها در انتظار
نرنجم که با ديگري خو کني تو با من چه کردي که با او کني
2
نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 1:53 توسط فرزانه |
رفتي رفتي و من غرق اين انديشه ام فصلهاي بي تو بودن سالهاست گرچه سالي ديگر از ره ميرسي بي تو فکر زنده بودن هم خطاست
بازمي گويم به خود گر نيست او اشتياقش در دلم جا مانده است
اين بهانه يادگار عشق اوست تا بمانم تا خزاني بعد ، مست
2
نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 2:37 توسط فرزانه |
حال من حال من بد نيست غم كم مي خورم كم كه نه! هر روز كم كم مي خورم
آب مي خواهم سرابم مي دهند
عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خود نمي دانم كجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نكردي آفتاب!!!
خنجري بر قلب بيمارم زدند
بي گناهي بودم و دارم زدند
دشنه ي نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمي پشتم شكست
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
2
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 1:10 توسط فرزانه |
خاطرات باز در چهره خاموش خيال خنده زد چشم گناه آموزت باز من ماندم و در غربت دل حسرت بوسه هستي سوزت باز من ماندم و يك مشت هوس باز من ماندم و يك مشت اميد ياد آن پرتو سوزنده عشق كه ز چشمت به دل من تابيد باز در خلوت من دست خيال صورت شاد ترا نقش نمود بر لبانت هوس مستي ريخت در نگاهت عطش طوفان بود ياد آن شب كه ترا ديدم و گفت دل من با دلت افسانه عشق چشم من ديد در آن چشم سياه نگهي تشنه و ديوانه عشق ياد آن بوسه كه هنگام وداع بر لبم شعله حسرت افروخت ياد آن خنده بيرنگ و خموش كه سراپاي وجودم را سوخت رفتي و در دل من ماند به جاي عشقي آلوده به نوميدي و درد نگهي گمشده در پرده اشك حسرتي يخ زده در خنده سرد آه اگر باز بسويم آيي ديگر از كف ندهم آسانت ترسم اين شعله سوزنده عشق آخر آتش فكند بر جانت
2
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 9:55 توسط فرزانه |
شمع و پروانه شبي ياد دارم که چشمم نخفت
شنيدم که پروانه با شمع گفت
که من عاشقم گر بسوزم رواست
تو را گريه و سوز باري چراست؟
بگفت اي هوادار مسکين من
برفت انگبين يار شيرين من
چو شيريني از من به در ميرود
چو فرهادم آتش به سر ميرود
همي گفت و هر لحظه سيلاب درد
فرو ميدويدش به رخسار زرد
که اي مدعي عشق کار تو نيست
که نه صبر داري نه ياراي ايست
تو را آتش عشق اگر پر بسوخت
مرا بين که از پاي تا سر بسوخت
2
نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 1:9 توسط فرزانه |
خوش خيال كاغذي دستمال كاغذي به اشك گفت:قطره قطره ات طلاست يه كم از طلاي خود حراج مي كني؟ عاشقم با من ازدواج مي كني؟ اشك گفت: ازدواج اشك ودستمال كاغذي!تو چقدرساده اي خوش خيال كاغذي !توي ازدواج ما تو مچاله مي شوي چرك ميشوي و تكهاي زباله مي شوي پس برو و بي خيال باش عاشقي كجاست؟ تو فقط دستمال باش! دستمال كاغذي دلش شكست وگوشه ايكنار جعبه اش نشست گريه كرد وگريه كرد وگريه كرد در تن سفيد و نازكش دويد خون درد آخرش دستمال كاغذي مچاله شد مثل تكه اي زباله شد او ولي شبيه ديگران نشد چرك و زشت مثل اين وآن نشد رفت اگر چه توي سطل آشغال ولي پاك بودو عاشق ذلال او با تمام دستمال هاي كاغذي فرق داشت چون كه در ميان قلب خود دانه هاي اشك داشت!
2
نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 8:52 توسط فرزانه |
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد تا بدین سان بشکند سکوت مرگبارم را
2
نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 8:28 توسط فرزانه |
![]()
2
نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 9:29 توسط فرزانه |
يك خواهش : هيچوقت عوض نشو .
يك دروغ : تو را دوست ندارم . يك حقيقت : دلم برات تنگ شده . يك رؤيا : هميشه و همه جا مال من باش
2
نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 8:43 توسط فرزانه |
بلند ، طولاني ، ماندگار فقـــط بــراي 1 دقيقـــه... چقدر خنديدم بــراي اين 1دقيقـــه ! اما آن روز که بار سفر بسته بودي و گفتم 1 دقيقـــه بيشتر بمان و تــو گفتي :وقـت تنــگ است ، کوله بــار بــايد بســت ، بــايد رفــت ! آن روز فهميدم ايــن 1 دقيقـــه هاي غــريبــــــانـــه چه غـــوغــاهــايي مي کنند .. 1دقيقـــه بــا تــو بودن چقدر : مهــــــم ، طولانـي ، مــاندگار اســت
2
نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 1:10 توسط فرزانه |
یکی را دوست میدارم یکی را دوست میدارم ولی افسوس............ او هرگز نمیداند نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاهم که او را دوست میدارم ولی افسوس.......... او هرگز نگاهم را نمی خواند. به برگ گل نوشتم من که او را دوست میدارم ولی افسوس............. او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند..... به مهتاب گفتم ای مهتاب سلام من رسان و گو که او را دوست میدارم ولی افسوس.............. یکی ابر سیه آمد زره روی ماه تابان را بپوشانید..... صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت بگو از من به دلدارم که او را دوست میدارم ولی افسوس.............. ز ابر تیره برقی جست و قاصد را میان راه بسوزانید. کنون وامانده از هر جا یکی را دوست میدارم ولی افسوس.............او هرگز نمیداند........................
2
نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 9:20 توسط فرزانه |
![]() نامه ي چارلي چاپلين به دخترش : تا وقتي قلب عريان کسي را نديدي بدن عريان خودت را نشان نده هيچ وقت چشمانت را براي کسي که معني نگاهت را نمي فهمد گريان مکن قلبت را خالي نگاه دار اگر هم روزي خواستي کسي را در قلبت جاي دهي سعي کن که فقط يک نفر باشد و به او بگو که تو را بيشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم زيرا که به خدا اعتقاد دارم و به تو نياز .
2
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 11:24 توسط فرزانه |
|
صفحه اصلي پست الکترونیک طراح قالب خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386
طراح قالب |